<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزگاری که می برد...</title>
<link>https://rozegarikemibard.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Mar 2011 21:34:35 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>خداحافظ...</title>
<link>https://rozegarikemibard.blogfa.com/post/64</link>
<description>آخرین شب زمستان است... من، تک و تنها زمستان را می بوسم و می گذارم کنار بی آنکه در نیمه شب تحویل سال کسی به حس غریب زمستان اعتماد کند.</description>
<pubDate>Sun, 20 Mar 2011 21:34:35 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozegarikemibard</dc:creator>
<guid>rozegarikemibard.blogfa.com/post/64</guid>
</item>
<item>
<title>اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه...</title>
<link>https://rozegarikemibard.blogfa.com/post/63</link>
<description>هوا گرفته بود باران می بارید کودکی آهسته گفت: خدایاُ گریه نکن درست می شود.</description>
<pubDate>Tue, 22 Feb 2011 17:35:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozegarikemibard</dc:creator>
<guid>rozegarikemibard.blogfa.com/post/63</guid>
</item>
<item>
<title>اشک رازی ست ، لبخند رازی ست...</title>
<link>https://rozegarikemibard.blogfa.com/post/62</link>
<description>باران اگر می بارد شب ها گویا اوضاع دلش نابه سامان است خدا و باز قایم شده است پشت ابرها درست مثل من! و روزها اگر آفتابی ست فقط محض ِ خاطر خنده های توست که بی خیال ادب کردن کائنات لبخند گشادت را آویزان می کنی و یک جور در آغوشم می گیری که انگار سال هاست جز عاشقی هیچ غلط دیگری نکرده ای!!!</description>
<pubDate>Sun, 30 Jan 2011 15:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozegarikemibard</dc:creator>
<guid>rozegarikemibard.blogfa.com/post/62</guid>
</item>
<item>
<title>ما هنوز زنده ایم!</title>
<link>https://rozegarikemibard.blogfa.com/post/61</link>
<description>تو سربازی و باید حالا حالاها هم سرباز بمانی، من هم باید سخت درس بخوانم تا بتوانم کارم را دو دستی نگه دارم.مادر هم البته آشپزی می کند بی هیچ شوق ِ حضور ِ پدر. و تمامی دیگران هم باید مانند یک نوار فیلم،صبح تا شب را بدوند و هوای سرشار از اکسیژن ِتازه را استنشاق کنند و مدام درباره آدم های دور و برشان قضاوت کنند! البته ما سکوت می کنیم و هیچ نمی گوییم... ما همه می رویم و می آییم و می خوابیم و خواب مرگ را می بینیم و دوباره بیدار می شویم و زندگی می کنیم و باز</description>
<pubDate>Sat, 11 Dec 2010 19:06:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozegarikemibard</dc:creator>
<guid>rozegarikemibard.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
<item>
<title>قرار است همین زمستان،سامان بگیرد هوس ِ بوسه هایی که به هم بدهکاریم...</title>
<link>https://rozegarikemibard.blogfa.com/post/60</link>
<description>باد می وزد و شهر ِ لعنتی خلوت است.کلاغ هم هست،طبق معمول! سرم را که برگردانم آن طرف این پرده ناهموار ، بعد از ظهر هم تمام شده است و غروبی بی صداست. همین را کم داشتیم که باران هم خیال باریدن نداشته باشد امسال،انگار دیگر بی تو هیچ روزی مبادا نمی شود... خالی ِ شانه هایم را به سرمای دیوار تکیه می دهم و پاکت نامه هایت را به لطف ردپای لبانت بر سر درشان هم که شده ، باز می کنم و هی می خوانم و می خوانم و می خوانم و آرزو می کنم که ما پرت شویم پشت میز کافه ای چوبی،و</description>
<pubDate>Sun, 05 Dec 2010 19:40:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozegarikemibard</dc:creator>
<guid>rozegarikemibard.blogfa.com/post/60</guid>
</item>
<item>
<title>به زودی زمستان می آید...</title>
<link>https://rozegarikemibard.blogfa.com/post/59</link>
<description>خاطره ها را کم آورده ام... امروز تمام مسیرها،محله های قدیمی،پارک ها و خیابان هایی را که خاطراتی عمیق درشان داشتیم را ـ تنها ـ با صدای نامجو گز کردم و ذل زدم به هر آنچه در آنجاست و صبر کردم تا شاید نوستالژی ها سراغم را بگیرند. اما،افسوس،گویا این زمستان خیال ِ آمدن ندارد درست مثل تو که جا خوش کرده ای فرسنگ ها دورتر از منُ گویا اوضاع آن قدرها هم که می گویی ناجور نمی گذرد برایت! آلودگی ِ هوا هم امان ِ همه را بریده و پیش پیش ِ زمستان خیابان های تهران را غم</description>
<pubDate>Sun, 28 Nov 2010 17:56:21 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozegarikemibard</dc:creator>
<guid>rozegarikemibard.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
<item>
<title>سنجاق قفلی!</title>
<link>https://rozegarikemibard.blogfa.com/post/58</link>
<description>با یک سنجاق قفلی،می توان خیلی چیزها را به هم وصل کرد! تکه پارچه های رنگی را،کاغذ های کشی را،حتی شاید دوستی ها را. می توان با یک سنجاق قفلی سبز یا سیاه بسته به نوعشان،خاطره ها را هم ضمیمه شان کرد... این روزها من با یک سنجاق قفلی ِ خاکستری وصله خورده ام به این زندگی،البته که زندگی می گذرد و من را با یک سنجاق قفلی ِ بیرنگِ بزرگتر به روزمرگی هایش آویزان می کند! خیلی ها در این میدان به هم وصله می خورند،شاید هم گره می خورند،شاید هم اصلا هیچ نمی خورند!!! ولی در</description>
<pubDate>Wed, 24 Nov 2010 19:02:45 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozegarikemibard</dc:creator>
<guid>rozegarikemibard.blogfa.com/post/58</guid>
</item>
<item>
<title>اشک آن شب ،لبخند عشقم بود...</title>
<link>https://rozegarikemibard.blogfa.com/post/57</link>
<description>این شب ها صفحه ی ساعت رومیزی اتاق هم با آن نوای آرام ِ همیشگی اش، با من سخن می گوید. چرخش ثانیه ها تنها این مفهوم ِ تلخ را در ذهنم می خواند که باز... رکورد نبودنت شکست... پ.ن: &quot;زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست...&quot;</description>
<pubDate>Tue, 23 Nov 2010 18:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozegarikemibard</dc:creator>
<guid>rozegarikemibard.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
<item>
<title>لذتی ناب!</title>
<link>https://rozegarikemibard.blogfa.com/post/56</link>
<description>این شب ها چه لذتی دارد بیدار ماندن زل زدن به تاریکی و تا مرز دیوانه شدن فکر کردن به تو... روزها اما گذران این مثلث ِ زندگی با سه گوش... سکوت تنهایی تنهایی</description>
<pubDate>Sat, 13 Nov 2010 17:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozegarikemibard</dc:creator>
<guid>rozegarikemibard.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
<item>
<title>به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند        نه به خاطر شاهراه های دور دست</title>
<link>https://rozegarikemibard.blogfa.com/post/55</link>
<description>دیشب،برق خانمان رفت.مادر شروع کرد از قدیم ترها گفتن و من تمام حواسم،مال ِ دست های سرد ِ پاییزی تو بود که داشت بی دستان من هدر می رفت... و به معجزشان فکر می کردم که دستان مرا می گرفت و من ساعت ها - در آن خیابان بلند - نفس کشیدن را فراموش می کردم...</description>
<pubDate>Thu, 11 Nov 2010 14:13:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>rozegarikemibard</dc:creator>
<guid>rozegarikemibard.blogfa.com/post/55</guid>
</item>
</channel>
</rss>
